حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

گیرم که یلدا هـم بیاید.

شبی هم به درازا بکشــد.

سفره ای هم چیده شـود.

اناری هـــم باشد

و دیوان حافظی هم.

چـه یلــدایی؟

  چـــه برفــی؟

   چــــــه فــالی؟

بی تو اینجا همه شب ســرد است.

همه شب فال مــرا می گیرد ،

                                       یاد آشفتــه ی تو !

 

 

 

 

 

من دخترِ سرما زده ی زمستان،از دیار سکوت ِ بی پایان 

بیصدا،فریاد میزنم عمق ِ دوست داشتنم را.

آهـــااای جنابِ  دلتنگی های من!

اینجا،در این روزهای سرد

از این دورترها، 

تو را صدا میزنم.

لااقل دستی برایم تکان بده.

همین حسِ بودنت، 

برای من،

عمری ست ابدی !

آهای جناب ِ  دلتنگی های بی بهانه! 

کمی نزدیک شو.

این دوری عذابم میدهد روی این ثانیه های اعدام.

کمی نزدیک تر بیا.

آهای جناب ِ  دلتنگی های شبانه!

لااقل یلدا را کنارِ دلِ ابر گرفته ام باش.

بگذار درازای شب را، 

در آغوش ِ مردانه ات

تسبیح بگویم.

در این عـصر کفر،

بگذار مومن دستـهای تو باشم ... !

آهای جناب ِ  دلتنگی های من !!!

لااقل یلدا را کنار من باش.

.

.

.

من دختر ِ سرما زده ی یک فصل یخی!

یخ زده ام از احساس،

از دوری،

از این فاصله های خودخواه !

من دختر سرما زده ی این روزها!

عجیــب دل سپرده ام به دوست داشتـن ِ بی وقفـه ی چـشم های تـو !!!

.

.

.

لااقل یلدا را کنار من باش !

 

 

سیمین تیموری-آذر92

 

 

 

 

 

+بر ِ یار دیگر نبندم دلم را ... .

+حال آدم ها را نپرسید.به ترویج دروغگویی کمک نکنید... !

 

 

 

 

 

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار ِ رویاهای ِ خویش

با تو درنگ می کنم ؟

 

 

احمد شاملو

 

 

 

 

پ.ن 1:زمستون ... فصل من :)

پ.ن 2:لزوما هر شاعری عاشق نیست ;)

پ.ن 3:میون ِ یک جواب و یک پشیمانی/بگو آیا تو پیشـم باز می آیی ؟! س.تیموری

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody