حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

دلم دیگر به زندگی گرم نیست.

مادر می گوید :

باید کمی به خودت برسی!

اما چگونه،

وقتی از هر طرف می روم،به تو

می رسم؟!

 

رضا کاظمی

 

 

 

 

 

 

 

" من نه شاعرم

نه عاشق ...

اما،هر چه می نویــسم

شعری می شود عــاشقانه،

بــرای این همه دوری ِ غیـــرمنصفانه ! "

                                                       سیمین تیــموری

 

 

 

 

 

 

مهناز صبر کرد تا سیمین شماره ی تلفن محل کار مجید را به بنگاهی بدهد.به سیمین نگاه میکرد و فکر می کرد فرامرز اگر بود حتما دم گوشش می گفت « یاد بگیر ! زن به این میگن ! » با خودش گفت « تمام این چند سال یه بار هم برای فرامرز شیرینی درست نکردم ! » وقت رفتن به سیمین گفت « شما چرا جای به این قشنگی رو می فروشید؟ حتما دنبال جای بزرگتر می گردید. »

سیمین به زور لبخند زد.در ِ آپارتمان را که پشت سر مهناز و بنگاهی بست یاد خانه ی پدری افتاد که خیلی بزرگ تر از آپارتمان خودشان بود.

آن شب سیمین تا صبح نخوابید و چشم به بید مجنونِ بیرون پنجره گریه کرد .

سه کتاب/طعم گـس خرمالو/زویا پیــرزاد

 

 

 

 

 +لعنت به این شهر بزرگ خالی از آدم ... .

+ چشم های تو،توتم من است در این کوران بی اعتقادی !.../سیمین.ت

+اعتیاد به آدم ها بدترین نوع اعتیاد است ... !نگران خودم هستم با این درد ِ بی درمان ِ بی درمان ِ بی درمان!!! ....ترک ِ تو کار من نیست،مگر مرگی از راه برسد و .... .

 

 

 

 

 

زنی که عقل دارد عشق را باور نخواهد کرد

که زن با شاعر دیوانه عمرا سر نخواهد کرد

«مهدی فرجی»

 

 

 

 

پ.ن1 : بغض توو گلومه،خدا هم پهلومه / به خودش قسم،بدجوری خستـــم !

پ.ن2: خبری در راه است ... !

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody