حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

فکرهایم،بغضم را شرط بسته اند سر ِ یک شب بارانی!

هی بی دلیل می آیند

بی دلیل پراکنده می شوند سمت و سوی هر چیز و هر آنکسی که بود و دیگر نیست

و شک میکنند به تمام هست هایی که بود شد

به تمام دلخوشی هایی که گذشت

و چنگ می اندازند بیخ گلویم

و آنقدر فشارش میدهند که دردم میگرد زخم کهنه را

و چشم هایی که با یک تلنگر ...

.

.

.

من 

بازنده یک بازی ِ ساده!

 

سیمین تیموری

 

 

"واسه اینکه دلت بگیره،نه نیاز به هوای ابری ِ نه یه پاییز که از راه های رفته برسه.بهونه های خیلی کوچیکم واسه دلت کافیه،دل آدم حرف حساب سرش نمیشه،اگه بخواد با بهونه های الکی الکی ام میگیره ... ."

 

 

+چشم هایم که بسته می شود،خواب مرا نمی برد... تو می بری با هزاران خاطره !.../سیمین.ت

+دست های تو/تصمیم بود/باید می گرفتم و دور می شدم ... ./شمس لنگرودی

 

پ.ن : دل من دیگه خطا نکن !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody