حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

وقتی که می‌رفتی ، بهار بود .

تابستان که نیامدی ؛

پاییز شد ؛ پاییز که برنگشتی ، پاییز ماند .

زمستان که نیایی ، پاییز می‌ماند .

تو را به دل پاییزی ات ، فصلها را به هم نریز .

(عباس معروفی)

 

 

 

 

+ امسال هم گذشت،با همه ی خوب و بدش...!بالاخره رسیدم به ماه ِ خودم،اسفند!!!ماه ِ حرف ها یک شاعر مرده! ....دومین تولد این وبلاگ.البته با 11 روز تاخیر!!!

 

 

 

سال ها پیش

  دور از همه ی سلسله ها

در کنار آواز شاپرک ها

  آرام بودم و آرام .... !

پر بودم از حس ِ لطیفِ  دوست داشتن

  سرشار از عشق،دوستی،محبت.

دورگرد ِ لحظه ها بودم

  دختر ِ قصه ها بودم.

شبی ناگه دلم لرزید

   اشک در چشمان ِ من لغزید

دلم خون شد ...

    اسیر دام ِ یک مرد ِ جفا کار شد.

یه روز نزدیک ِ نزدیک بود،

    یه روز در راهِ  رفتن از دلِ من بود.

همین بود و نبودن ها

  همین ها بود

   همین ها ساخت از من یک بتِ  تنها،

    اسیر ِ  لحظه های خسته و غمبار.

تمام روزها رفتند و رفتند ...

دلم زخمی ِ زخمی بود،

  اما،صبر ِ من،درگیر این عشق بود.

نشستم من به راه ِ هر ستاره

کنار جاده های بی سواره ...

   هنوزم چشم ِ من در انتظار ِ

هنوزم لحظه هام

تاریکُ تار ِ

هنوز دلتنگ اون روزهای خوبم ...

   هنوزم در میان حس ِ تردید و دروغم!!!!

 

سیمین تیموری-اسفند 91

 

 

 

 

+حس ِ خوبی دارم...!!

 

+امیدوارم سال 91 با همه ی فراز و نشیب هاش برای همه ی دوستانم در این دنیای مجازی به زیبایی به پایان برسه و سال 92 با عشق و دوستی و مهربونی آغاز بشه.سال خوبی رو برای همه عزیزانم آرزو میکنم....لحظه هاتون قشنگ!

 

قلب بای بای

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody