حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

این شده عادتِ لب هام

که بگم خسته و تنهام

که توو این خونه ی روشن

گم شده حرفِ دلم باز ...

                                سیمین تیموری

 

 

+چه ماهر شده ایم در کشیدن!تو کنار میکشی...!من درد ...

 

 

گاهی بی بهانه باید دود کرد سیگاری برای دلتنگی های فندک.گاهی باید گم شد در خاکسترش و به بازی گرفت سرفه های بی امان ریه های زخم خورده را... .

گاهی بی بهانه باید عادت کرد به کمی دلهره از راست و دروغ حرفها.و کمی ترسید از یک خبر بد.مثل تولد یک آدمیزاد در شهر دیوها... .

گاهی بی بهانه باید با بیل خاکی بریزیم بر روی دفتر خاک خورده ی روی میز که دیگر حتی سالی یکبار هم به سراغش نرویم و دیگر هیچ وقت بی بهانه خط خطی اش نکنیم و بگذاریم برای مدتی بماند برای حال گرفته ی خودش.گاهی باید بگذاریم صفحاتش پاک بمانند... .

گاهی بی بهانه باید گذشت از روی روزهای عبوس تقویم.گاهی باید فراموشمان شود زمین کجاست و زمان چیست و چه تاریخی ست این روزهای هول انگیز و...گاهی باید فراموش کرد تاریخ مرگ را یا شاید تاریخ تولد یک اعجوبه ی روزگار را.گاهی باید ساکن ماند.بی حرف.بی حضور.گاهی باید در خود ماند..راکد ِ راکد... .

گاهی بی بهانه باید در شوک ماند.در شوک زندگی کرد.در شوک فکر کرد و در شوک تصمیم گرفت.گاهی باید فقط حیرت کرد بی هیچ عکس العملی... .

گاهی بی بهانه باید یک نفر را صدا زد.یک نفر را دوست داشت.با یک نفر حرف زد.از یک نفر کمک خواست.گاهی باید همراه شد... .

گاهی بی بهانه باید کتاب خواند.ورق زد.کمی نگاه کرد به واژه های در التهاب.گاهی باید واژه را درک کرد.با واژه حرف زد.بازی کرد.هم آغوش شد و در تب یک جمله مرد... .

گاهی بی بهانه باید سرگرم شد تا گذر زمان لمس نشود تا بگذرد و زجر ندهد بر ثانیه های مرگبار.گاهی باید خوابید و در غفلت یک لحظه ماند... .

گاهی بی بهانه باید در خانه ماند.حبس شد.با دیوارها به گفت و گو نشست.با گل ها عکس انداخت.با پنجره غذا خورد.گاهی باید با سایه یکی شد و به خورد دیوار رفت... .

گاهی بی بهانه باید کودکی شد چند ساله که بهانه ی جعبه ی مدادرنگی اش را میگیرد.دیوار اتاق را خط خطی میکند.گاهی باید با صدای بلند،آنقدر بلند که درختان جنگل های امازون هم بشنوند،گریست.گاهی ب:.7-ید بچه شد در این دوران سیاه بزرگ... .

گاهی بی بهانه باید رفت سراغ خاطرات.گذشته را مرور کرد.آلبوم خاک خورده را ورق زد و قاب عکس های روی دیوار را نگاه کرد.گاهی باید یادی کرد از ثانیه های مرده ی زندگی... .

گاهی بی بهانه باید دلتنگ شد.دلگیر شد.تاب خورد روی رخت عاشقی.عاشق شد و بعد بی هیچ دلیلی قید همه چیز را زد.حتی معشوقه ی زیبای دوران را.گاهی باید طعم بی دلی را چشید... .

گاهی بی بهانه باید نوشت.حروف را در کنار هم ردیف کرد.کلمه ساخت.جمله را سر و سامان داد.صفحه ای را پر کرد.گاهی باید حرف های بی صدای برهوت دل را نوشت بی هیچ حادثه.بی هیچ اتفاق.بی دلیل.بی ریا.با صداقت... .

گاهی بی بهانه باید...

 

سیمین تیموری

 

پ.ن:گاهی نمیدانی: از دست داده ای ...! یا از دست رفته ای ...

پ.ن:بر درخت زنده بی برگی چه غم...وای بر احوال برگ بی درخت!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody