حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

دیگر آن عاشقانه ترین غزل ها و شکوه آمیزترین سرودهایی که همچون آواز پَر ِ فرشتگان،در زیر غرفه ی بلند و موهوم این "شبستان" می تنید،و انعکاس آن اشباح سودازده و تشنه را بر بال های خوش پرواز خیال می نشاند،و تا بام ِ بلند ِ خورشید به معراج می برد،خاموش شده است.

دیگر کسی در ستایش روز،ترانه نمی خوانَد.دیگر آن لب های کبودی که همچون افق،پرتو پیام آور خورشید را بر چشمه ی چشم های اشباح مشتاق و خاموش می افکند،به ترنمی باز نمی شود.


 آن شاعرانه ترین کلماتی که از حلقوم دردمند و نومید من،در جلال خورشید و جلوه های روز،بر سقف سیاه این "شبستان" می خورد و همچون باران نور برمی گشت و بر جان تشته و سوخته ی ارواح بی قراری -که در برابر من می نشستند- می ریخت،دیگر بر نمی آید.

سراینده ی آن قصیده های بلند در مدح خورشید،سلطان روز،این سرخیل ِ شاعران ِ بزرگِ دربار ِ آسمان،غزل سرای شورانگیزترین عشق ها به روشنایی،امام پارسای معبد زرتشت،موبد آتشگاه مذهب مهرپرستی،مغ ِ سوخته ی آذر بَرزین مهر،سکوت کرده است.

و دیگر آواز غمگینش،اشباح را از نهانگاه ها بیرون نمی کشد.

سرودش در زیر غرفه ی بلند شب نمی تند.

او اکنون خسته است!

آن همه آوازهای سرشار از جلال و خلوص،گرم از عشق و آرزوی مهتاب،آن همه غزل های بی تاب از حسرت روز،آن همه جست و جوی بسیار خیال در بیدار ساختن خاطره ی خواب رفته ی روشنایی،آن همه تپیدن های دل از شوق فردایی که نمی آید،آن همه تصویرهایی که از صبح،بر پرده ی یادها نقش کردم و هرگز،هیچ گاه،هیچ روزنه ای در سقف این "شبستان" نگشود،آن همه افسانه ها که در این شب گفتم و آن همه قصه ها که در این راه،حکایت کردم و شب کوتاه نشد،راه کوتاه نشد،شب هر چه می گفتم درازتر می شدراه هر چه می رفتم درازتر می شد.

و من دیگر از گفتن،

من دیگر از رفتن،

من دیگر از سرودن،

من دیگر از ترانه خواندن خسته گشتم،

افسرده گشتم،نومید شدم،ساکت ماندم ...

ساکت ِ ساکت!

 

دفترهای سبز/عاشقانه ها/دکتر علی شریعتی

 

پ.ن: ناراحت

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody