حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

دروغ نیست

دختری با پیشانی بند ِ مهتابی اش بلند

پیراهنی پُر از تولد ِ پروانه را بالای سر گرفته است

همه ی مردگان ِ هزاره ی هراس

حوالی ِ  بلوغ باران رسیده اند.

 "سید علی صالحی"

 

 

شهر رفته را هم که بازگردی گاهی چیزهای خیلی کوچک هم عوض میشوند.حتی به اندازه ی یک نفس... .حتی آسمان هم به اندازه ی یک پرواز گم میشود در خاطره های خاک گرفته ی افکارت... .گاهی که میروی دیگر برنگرد.

گاهی که برمیگردی دیگر فراموشم کن روی این ثانیه های حقیر.گاهی که مرا به یاد آوردی ...چه خیال باطلی!مگر اصلا میشود حافظه ات یارای من باشد....

اما ......گاهی که مرا به یاد آوردی برایم فاتحه ای بخوان.

من در روح خود مرده ام.

 

سیمین تیموری-مهر91

 

 

+++درود بر همه ی دوستان عزیز.ممنونم از همتون بخاطر ِ کامنت ها و دعوت کردنم برای پست های به روز شده.و عذر خواهی ِ خیلی زیاد بابت نبودنم.تمام سعی ِ خودم رو میکنم تا به همه سر بزنم.یک دنیا تشکر!

 

 

+خدایا:مرا از من رها کن,که هیچکس به اندازه ی من,مرا آزار نداد.

+همراه شوید با مهدی آخرتی در  http://residehayenachide.blogfa.com

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody