حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

مینیاتور ما تلفیق عقلی نیست.صورتگر مینیاتور "بت های ذهن "خود را جدا جدا در پرده می نشاند.مکان این بت ها یگانه نیست.هر کدام به جایی دیگر می نشیند.زبان یکدیگر را نمی دانند.و مکالمه ای در میان نیست.وقتی که نقشی به سپیدی پرده آمد,چشم به راه نقش دیگری نیست.تنهایی خود را پذیراست... ./سهراب سپهری/اتاق آبی

 

 

بی شک کسی در من لانه کرده..!حرف می زند...فکر می کند...نگاه می کند...غذا می خورد...صدایم می زند و ساعت ها با من به گفت و گو می نشیند.سوال می پرسد و جواب می گوید...هم من است,هم خودش.

جای من می خوابد,می نویسد,می خواند...!انگار منی ست جدید.لوحی سفید بی هیچ نقش و نگاری که آماده ی نقش پذیری ست.

گاهی می شنید و رهایی پروانه را حسرت می خورد.گاهی قاب خالی پنجره را به انتظار می نشیند...گاهی فقط می نشیند!

خود ِ خویش را می کشاند به انزوا به سراب به هجوم افکار ِ شرمسار... .و در آن گوشه ِ حماقت بار خودش را له می کند و سرش را می کوباند به دیوار ِ دانایی فریبنده!..

راهش را کج می کند در خودش...درون افکار مست کننده.قلم را می برد به سمت سرگیجه های ِ سرد ِ تب دار...!

می رود درون اتاق تنهایی و آنقدر می چرخد و می چرخد که پهن می شود وسط اتاق.و سقف بر سرش آواری میشود پر هراس و ....

                                                           و من از خواب می پرم!

 

سیمین تیموری

 

 

+اگر نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن./مصطفی مستور/من گنجشک نیستم/

 

 

پ.ن:چاه از عصمت ِ اسم ِ تو به آب رسیده است.

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody