حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

خوش بحالت آدم!

فقط خودت بودی و حوا...

وگرنه حوای تو هم هوایی می شد!...

 

 

 

 

 

گاه دلم عجیب می گیرد

بغض می کند

از یادآوری زمان و تاریخ کدر می شود

شیشه ی نازک سرخوشی اش می شکند... .

گاهی با چند کلمه ی ساده

        گاهی با چند دقیقه موسیقی باران

                گاهی خیلی بی گاه می گیرد این دل بی تاب...!

 

سیمین تیموری

 

 

 

-شاید چند دقیقه گذشت...نا لکه های دود گلوله ها,که در آسمان هنوز می ترکیدند,اول پهن شدند,بعد بهم نزدیک گردیدند,بعد چسبیدند,بعد سنگین شدند و بعد مثل یک کابوس وحشت و هراس,بر سر شهر و اهالی آن فرود امدند.آن وقت همه فرار  کردند... ./جلال آل احمد/دید و بازدید/تجهیز ملت

 

-حیات,غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست!..

 

 

 

کلماتم را در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را

در روشنی باران ها

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی دغدغه

            بی ابهام

سخنانم را

-در حضور سالک دشت و هامون -

با تو بی پرده بگویم

                    که تو را

                          دوست می دارم تا مرز جنون.

شفیعی کدکنی

 

 

 

-عجیب است.پای تعلقاتم را گذاشته ام روی تمام اعتقاداتم و سرگردان و غرق در پریشانی های ناگهان,گیج ام...شناورم در روزهای ملال انگیز زندگی!..../سیمین تیموری/

 

پ.ن:در دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند/من از خوش باوری آنجا محبت جست و جو کردم...

پ.ن:تاریخ مرگ و ماتم است...

پ.ن:وبلاگ "رقص باد" به روز شد... .

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody