حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست دارم

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ای که می زنی مکرر کن!

 

 

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم... .

 

                                               احمد شاملو

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:دیگر حتی جرعه ای احساس در هوایم نیست.. .

پ.ن:قاب خالی پنجره چه شیرین تنهایی را به تماشا نشسته است.. .دیوارها همدم تنهایی بی حد و مرز من اند..!

پ.ن:اینجا هم دیگر برای از تو نوشتن کم است... .

 پ.ن:رفتنی میره میدونم..محاله یارت بمونه... .

 

 

 

 

 

 

what can i say more

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody