حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

قصد من فریب خودم نیست,دل پذیر!

قصد من

فریب خودم نیست.

 

اگر لب ها دروغ می گویند

از دست های تو راستی هویداست

و من از دست های توست که سخن می گویم.

 

دستان تو خواهران تقدیر من اند.

از جنگل سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم

من از دهکده ی تقدیر خویش سخن می گویم.

                                                                 احمد شاملو

 

 

 

 

 

شب عجیبی است

این بار,حتی بی اختیارتر از همیشه قدم در حوالی دلتنگی گذاشته ام.. .

کلماتم به وزن نگاه تو,در سیاهی افکار شناورند

دلم را قلکی ساخته ام برای تمام دلتنگی ها.. .

شب عجیبی است

حرف هایم برای اعتراف آماده اند..

بیا.

 سیمین تیموری.. .

 

 

 

 

دلم برای عاشقانه هایت تنگ است!...درد دل هایت را به من قرض میدهی؟

مدتی میشود که غذای عمرم,حسرتیست که با تمام وجود میخورم.. .

من چشم داشتی به مهرت نداشتم.همین که مرا یاد میکردی برایم بس بود   

سیمین تیموری

 

 

پ.ن:امشب خیلی اتفاقی به سرم زد آپ کنم..نمیدونم چرا.شاید حرفام رو دلم سنگینی میکرد.

پ.ن:مرسی ا زهمتون که در این یک ماه و نیم غیبت فراموشم نکردین..ممنون

راستی:

            سلام!  

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody