حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

خدایی که آفریدگان را از هیچ پدید آورد.الگویی نداشت به کار برد,و نه مقیاسی از

آفریننده ای پیش از خود,تا بدان دستور کار کند,و آفریدگان اعتراف دارند بدین حقیقت

که سراسر ناتوان و فقیرند و نیازمند و حقیر..

و اوست که باید بر آنان رحمت آرد,و به قدرت خود بر پایشان دارد.

به ما آن نشان داد که دیدیم,به حکم ضرورت آشکار است.که این نشانه ها بر شناخت او

دلیلی استوار است و در آنچه آفریده,آثار صنعت و نشانه های حکمت او پدیدار است.

چنانکه هر چه آفریده,او را برهانی است,و بر قدرت و حکمت او نشانی.. .

وگرچه آفریده ای باشد خاموش,بر تدبیر او گویاست,و بر وجود پدید آورنده دلیلی

رساست.. .

 

 

 

 

 

 

 

دعایت میکنم من در میان ربنای سبز دستانم..

دعایم کن سر سجاده سبزت..

میان بغض چشمانت..

گمانم هم دعای من بگیرد

هم دعای تو..

دعایم کن.. .

 

 

 

 

 

 

 

شهر تبدیل شده به یک بتخانه عظیم...گاه احساس میکنم در میان سنگ های متحرک

قدم میزنم,فکر میکنم,حرف میزنم.. .هوا آنقدری خفه کننده است که احساس میکنم

دیگر کسی حتی خدا هم نمیتواند نفس بکشد..من چگونه باید طرح لبخند بر لبانم را به

یاد آورم  وقتی دلم بارانی است و نگاهم به دنبال خانه تو پرپر میزند.. .

من باز دلتنگ هوایت شده ام.. .

هنوز زبان قاصر از بیان جمله ای در وصف توست.ومن هنوز هیچ ام و هیچ.

و هنوز حتی خود را نشناخته چگونه تو را دریابم..

در دلم غوغاست.

بیا تا طلوع دلم غروب نشده,بیا...دیریست که امید بساط خویش را جمع کرده و  مجالی

برای بازگشت ندارد..

آرام تر بیا,آرامتر از آرامی ها.. .

ما از ظلم بر خویش گریستیم.از تنهایی اشک ریختیم.خود ظالمان

بودیم,ندانستیم..دیده فروبستیم.وجودمان را تاریکی فراگرفت.

دلمان از شتاب خشونت لرزید...بینایی و انصاف را در سیاه چال سوت و کور خودخواهی

به زنجیر کشیدیم..هر چه داشتیم را خود از خود گرفتیم و مدعی شدیم بر هر جه غیر

خود.

ندانسته چه ها کردیم.عالمی را به لرزه انداختیم دریغ که ندانستیم..ندانستیم در این

بازی جهالت خویش اولین بازنده هستیم.. .چشم بستیم و ندانسته چه ها کردیم.

مادری را آزردیم..پدری را خشم گرفتیم..وای بر ما که چه ها کردیم.

خویش را در دنیای نیستی غرق کردیم و گذشتیم از هر چه بود و نبود..از هر چه هست

و نیست..از وجود تو!

و وای بر ما که چشم بستیم! کوله ی خود پر کردیم از خشم و غضب..از غرور و تعصب!

حال که از غرور و سرنوشت شیطان درس گرفته ایم,این شدیم!

اگر نبود این درس و این تلنگر چه بر سر ما می آورد,غرور؟!

 

   سیمین تیموری

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody