حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

 

در گلوی من ابر کوچکی ست

می شود مرا بغل کنی ؟

قول می دهم

گریه ... کم کند

                        « مژگان عباسلو »

 

 

 

 

 

 

یک شب هایی هست که نمی دانی چرا از روز هم روشن ترند؟!نه اینکه خدایی نکرده،زبانم لال نورشان،نور ِ امیدی باشد بر این دل ِ گِل گرفته!نه!این شب ها انقدر روشن اند که راه ِ رفتن را نشانت میدهند،که انگار دیگر وقتش رسیده بار و بنه را جمع کنی،و گورت را گم کنی سمت و سوی ناکجاآبادی که در آن پیچک ها خوابیده اند کنار قبر ِ بی نام و نشان ِ خاطره ها.بروی شهری دیگر و جایی دیگر.دست ِ خودت را بگیری و دور شوی از حال،گذشته ات را زیر پا له کنی و یک لگد هم به آن آینده ی وامانده ی در راه مانده بزنی و ... گورت را گم کنی جایی که آسمان بساط خویش را جمع کرده باشد و خیال بازگشت را در سرش کشته باشد.حرف ها در سینه ها حبس باشند و هیچکس را مجال ِ حرف زدن از دل و آن عشق های گذشته ی لاکردار نباشد.سمت و سویی که خودت هم با خودت غریبه باشی تا مبادا،فکر حرف زدن با خودت هم بیفتد در سر ِ پوک ِ پوچ شانست !!!بروی جایی که ... 

سیمین تیموری

 

 

love is afraid of losing you  

 

 

 

پ.ن :ای خدا ... .                  

نوشته شده در جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody