حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

تنهایی
چه واژه ی مهجوری است
وقتی
از رگ گردن نزدیکتری
به من
!

 

 

 

سالهاست که با خودم زندگی میکنم اما هیچ وقت تا به امروز زندگی را زنده گی نکرده بودم.همیشه مرده وار می گذشتم از تمام ثانیه ها،از تمام خوشی های بی خالق و می رفتم تا نهایت ِ درد،زجر و ناراحتی.دل می دادم به نوای شب و آنقدر در کوچه های بی عابر راه می رفتم که گم می شدم در سیاهی... .

چند روزیست که ضرب گرفته ام نت های روی میز را...چشمانم را میبندم و فقط برای دل ِ خودم مینوازم این زندگی را.عینکم را خاک گرفته است،خیالی نیست،دیگر برایم کارایی ندارد،وقتی دنیا را آنطور که من می خواهم لمس کنم،نشانم نمی دهد... .

اکنون دیگر آرام ِ آرامَم...دیگر آن اضطراب همیشگی به سراغم نمی آید.دیگر می دانم که چه میخواهم از ... .

بهارانه ضرب گرفته ام این نت ِ آخر را.عاشقانه ی عاشقانه...چشمهایم که بسته میشود باد نوازشم میکند.روحم عریان میشود از غم های بی پایان... .

بهارانه،عاشقانه...!!!

فکرم را میفرستم سمت آن پیچک های سرخ ناکجا آباد،کنار آن همه دلتنگی ِ بی وقفه،دلتنگی های گرفته ی شب هایم..!باید خاکشان کنم تا مبادا دیگر فرصتی باشند برای شب های بی بهانه ی من!!!فرصت ِ باریدن های بی پایان... .

خفاش های لب ِ پنجره را هم باید دور کنم از اینجا...خفاش های شب همیشه نقشه هایی در سر دارند.باید از من دور باشند.من تنها،آنها تنها،و این عمق فاجعه ی خطرناک است... .

ضرب را قوی تر میگیرم ...با دلی قرص تر ،آرام تر....میخواهم تا طلوعی دیگر عاشق بمانم.عاشق آن لحظه های تنهای خودم.عاشق تمام نداشته هایم.عاشق تمام از دست رفته هایم و دیوانه ی همه ی لحظه های داشته ی نداشته ی از دست رفته ام... .

 

 

سیمین تیموری-بهار 92

 

---------------------------

پ.ن:

نیستی تو

و من چون کودکی فلسطینی ام

بمانم اسیر می شوم

فرار کنم خواهم مرد!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody