حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

life has a way of trying to break us - but God has a way of changing our situations in such a way that we can rise above the darkness and sorrow.

Take courage!Remember:

today is the tomorrow you were anxious about yesterday.

زندگی شیوه ای خاص برای درهم شکستن ما دارد اما خداوند شیوه ای دارد که قادر است وضعیت مان را چنان دگرگون کند که بر فراز سیاهی و ناامیدی اوج گیریم.

شجاع باش!یادتان باشد:

امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودید.

 

 

 

 

+حواسم به دلواپسی هایم بود تا همین دیروز که گم کردم حواسم را...وقتی بوی ماه زیبای تو تمام شهر را فراگرفت... . 

سیمین تیموری-آبان 91

 

 

 

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

.

.

.

سهراب سپهری

 

 

 

 

+این کوچه ها را که طی میکنم

میرسم به بن بست همیشگی... .

گاهی قدم هایم را میگذارم حواله ی پاک ِ بودن..

گاه نبودن

گاه ماندن بین بودن و نبودن.

این کوچه ها را که طی میکنم

بیش از پیش غریبه ام با دیوارها.

غریبه ام با هوا.

انگار که غربت را در آغوش ِ تنهایی ام کشیده باشم.

انگار که از اول هم نبوده ام.

این کوچه ها را که طی میکنم

تنهاتر از قبل میشوم.

چقدر سخت است قدم زدن در خلاء..

                                                  در نبود..

                                                              در تنهایی... .

                                                                                     سیمین تیموری

 

پ.ن:حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد...

پ.ن:بردی از یادم,دادی بر بادم,با یادت شادم/دل به تو دادم,بر دام افتادم,از غم آزادم...

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

 

دیگر آن عاشقانه ترین غزل ها و شکوه آمیزترین سرودهایی که همچون آواز پَر ِ فرشتگان،در زیر غرفه ی بلند و موهوم این "شبستان" می تنید،و انعکاس آن اشباح سودازده و تشنه را بر بال های خوش پرواز خیال می نشاند،و تا بام ِ بلند ِ خورشید به معراج می برد،خاموش شده است.

دیگر کسی در ستایش روز،ترانه نمی خوانَد.دیگر آن لب های کبودی که همچون افق،پرتو پیام آور خورشید را بر چشمه ی چشم های اشباح مشتاق و خاموش می افکند،به ترنمی باز نمی شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

 

اخوی!دیگر باید بار و بنه را بست

خرابی از حد گذشته...

                              سمفونی مردگان-عباس معروفی

 

 

 

 

-گاهی که گرفته بودم

در کنار خاطراتمان,بین سکوت تو

و سادگی ِ خودم

لب به سخن میگشودم اما ...

جالب بود!

خاطراتت هم گاهی سرسختانه میگفتند:

بس است!حوصله ی شنیدن ندارم.

 

سیمین تیموری

 

 

 

 

 

وقتی که مجرم می شوی زندان مقصر نیست

درها اگر قفل است زندان بان مقصر نیست

باران بخواهد یا نخواهد خیس خواهی شد

بی چتر بیرون میروی باران مقصر نیست

یاسر قنبرلو

 

 

 

 

 

-گاهی باغ ِ خاطره آنقدر زیر بارانِ چشمانم می ماند که تا روزها،اشک های مرا می بارد!.../سیمین تیموری

 

 

 

 

پ.ن:حس می کردم اخیرا حرفات با خراشه/اونجا بود که فهمیدم این قصه آخراشه...

پ.ن:رسیده وقت رفتن/هر چند من از دلت خیلی وقته رفتم...

پ.ن:فکر نکنی اهل جبران یا انتقامم/خودم باید دقت می کردم تو انتخابم...

 پ.ن: تلخ و دلچسب با "مهدی آخرتی"

                                                 http://residehayenachide.blogfa.com

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody