حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

 

چه جای ماه

که حتی شعاع فانوسی

در این سیاهی جاوید کورسو نزند

به جز طنین قدم های عابران ملول

صدای پاک کسی

سکوت مرتعش شهر را نمی شکند

به هیچ کوی و گذر

صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد

 

کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟

چراغ میکده ی آفتاب خاموش است!

 

فریدون مشیری...

 

 

 

خودم را دور میزنم و میرسم به تو.هه...یادم نبود تابستان است و تو سراب زنده ی این خیابان طویل.تو را دور میزنم.میرسم به شب,به مرور ثانیه ها.شب را دور میزنم.میرسم به سیاهی مطلق خانه.تاریکی را دور میزنم,چراغ ها روشن می شود.نورشان چشمم را میزند.نور را دور میزنم.میرسم به پنجره ی خاک گرفته ی اتاق.گرد و خاک را دور میزنم.میرسم به هجوم حقیقت,به خاک.خاک را دور میزنم.میرسم به سکوت.سکوت را دور میزنم.به چیزی نمیرسم... .

خانه دیگر خالیست...بی من...بی تو...پر از سیاهی,غبار,حقیقت... .

خانه را دور میزنم.میرسم به...با صورتی خیس آلبوم عکس را میبندم.پرت میکنم به گوشه ی خاک گرفته ی سالن ... .

اشک هایم را دور میزنم,دیگر به چیزی نمیرسم مگر چشمانی خیس,دلی شکسته,غرور له شده,حرف های تکراری ِ مردم شهر,خیال خام آن روزها که گذشت و خاطر زخم خورده ی من... .

هر کدام را که دور میزنم میرسم به ردپای بی مثال پر ابهام تو!

.

.

.

سیمین تیموری

 

 

 

+ "نه" گویی طوفانی بود که از کانون مرد وزید تا روح زن را در هم پیچاند و مچاله کرد و کوبید به دیواری ناپیدا.زن دست هاش را گذاشت دو طرف شقیقه اش و ناگهان گریست.این بار گذاشت اشک ها تا گودی چشم ها,تا پهنای گونه ها,تا روی میز رها شوند./مصطفی مستور/حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه/چند روایت معتبر درباره ی اندوه

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

باید زنده بمانیم.هنوز هم باران هست.راه,رویا,روشنایی هست.شب فقط استعاره است,شب هرگز دشمن کسی نبوده است.ما در ستایش زنده ماندن به شادمانی رسیده ایم.امتحان کن,شعر...خوب است,امید است,رضایت است,آزادی است.

سید علی صالحی/1387-تهران

 

 

 

 

فکرم دیگر حوصله ی کار کردن ندارد.حوصله ی اندیشیدن به افکار سردرگم این روزها.حوصله ی هیچ چیز را ندارم.نه عقل نه دل.خسته ام کردند.هر کدام ساز خود را می زنند..و من اسیر زمین و آسمان ام که ساز کدام را برقصم بر این ساعت هولناک زندگی.. .خسته ام... .

سیمین تیموری

 

 

+شب های داغ تابستان,وقتی که خودآگاه آدم ذوب می شد,روی بام می خوابیدیم.و در پشه بند.دور و ور را آب می پاشیدیم.بوی کاهگل تا ته خوابهایم می دوید.غرائزی را گیج می کرد.سهراب سپهری/اتاق آبی

 

+ای کسانی که پشت سر من حرف می زنید.....عاشقتونم که انقدر درگیر منید!!!

 

 

 

+کمی تعادلم را از دست داده ام.با شتاب متغیری گرد اتاق می چرخم!نیروی مرکزگرای دلم،خاطرات به نوسان درآمده ی توست!لطفا کمی اصطکاک...می خواهم بایستم./سیمین تیموری

 

 

 

 

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمارآلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد

.

.

.

حافظ

 

پ.ن:رقص باد...به روز شد!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody