حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

چندیست که شک در من لانه کرده است.. .مشکوکم به دوستت دارم های تو..

به تنهایی خود!..روزهاست که بین ما سکوت حکم فرماست..

ساکتی..!..ساکتم..!

دیگر خیال لب گشودن ندارم.می خواهم پرواز کنم..می خواهم بروم به آنسوی دریا به

خانه ی خورشید..می خواهم تردیدهایم را در چاله ای دفن کنم... .

می خواهم دیگر نباشم..

بودنم عذابی است برای او...

چشمانش در انتظار حضور تو گریانند.. .

برو...برو...ای تنها امید من!..

هنوز کمی صبر در وجودم هست..هنوز می توانم دوریت را تحمل کنم..هنوز شبها با

خاطراتت بازی می کنم..اما

زنده بودن برایم سخت است.

از دل شنیدن برایم سخت است..!

خود را در تنگنای زندگی کشته ام..دیگر به دنبالم نیا..!

نه!...بیا!

بیا و خاطراتت را ببر..بیا و جاده ی آمدنت را مسدود کن..بیا و حضور سرد خود را ببر..!

هر کجا هستی باش..

آسمانت آبی و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی..

خداحافظ ای همزبون روزهای رفته از دستم...

خداحافظ!!!...

                                                              سیمین تیموری

 

 

 

 

به اون شقایقی که مست عشقه

از تو جدا شدن شکست عشقه

من با وفا بودم

با من جفا کردی

تنها خدا داند با دل چه ها کردی

شرمنده ام از دل

از عشق بی حاصل.....

                                  بابک رادمنش

 

 

 

زندگی

اگر این دوست داشتن باعث رسوایی من شد

بار دیگر داد رسوایی دهم...

شاید این دل ضربه خود دیوانگی ست

اما این دیوانگی یک زندگی ست..

                                                         سیمین تیموری

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

درد را از هر جا شروع به نگاشتن کنی درد است... گرمی

 

سردی را در وجودم احساس میکنم..غمگینم.!.

 

دلگیرم..اینجا بزرگ است ... شلوغ است.من مثل پر کاه در

 

اقیانوس غرقم..!اینجا مردم دغدغه های حل نشدنی دارند..اینجا

هیچ صدایی شنیده نمیشود..اینجا عشق در اسارت است... .

 

اینجا بازار خیانت داغ است.. .هنوز دورنگی،رنگ و بوی خود را

 

دارد... همه دروغ را دوست دارند.. .احساس اینجا در کنار پرسه 

 

های دل پرپر میشود... .

 

اینجا کسی صدای تورا نخواهد شنید...اینجا تو

محکومی ..محکوم به حبس ابد....به زندگی . . .!!!!!

                                    

 

  سیمین تیموری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟...

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

                                               دکتر علی شریعتی

 

 

 

مرگ

مرگ آن مختصر لحظه ای نیست که روح از تو جدا می شود...آن لحظه های عظیمی است که تو بدانی او با دیگریست... .

مرگ صرفا به معنای نبودن نیست.. آن است که بودنت را کسی احساس نکند.

سیمین تیموری

 

 

بی که فریادی از این قلب صبور

بچکد در شب من

بسته پیمان گویی

با سکوتی لب من ...!

                                  شاملو

نوشته شده در شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody