حرف های یک شاعر مرده

مرگ ، رهایی است..چرا که مردن یعنی به هیچکس دیگر نیاز نداشتن..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

 

 

در گلوی من ابر کوچکی ست

می شود مرا بغل کنی ؟

قول می دهم

گریه ... کم کند

                        « مژگان عباسلو »

 

 

 

 

 

 

یک شب هایی هست که نمی دانی چرا از روز هم روشن ترند؟!نه اینکه خدایی نکرده،زبانم لال نورشان،نور ِ امیدی باشد بر این دل ِ گِل گرفته!نه!این شب ها انقدر روشن اند که راه ِ رفتن را نشانت میدهند،که انگار دیگر وقتش رسیده بار و بنه را جمع کنی،و گورت را گم کنی سمت و سوی ناکجاآبادی که در آن پیچک ها خوابیده اند کنار قبر ِ بی نام و نشان ِ خاطره ها.بروی شهری دیگر و جایی دیگر.دست ِ خودت را بگیری و دور شوی از حال،گذشته ات را زیر پا له کنی و یک لگد هم به آن آینده ی وامانده ی در راه مانده بزنی و ... گورت را گم کنی جایی که آسمان بساط خویش را جمع کرده باشد و خیال بازگشت را در سرش کشته باشد.حرف ها در سینه ها حبس باشند و هیچکس را مجال ِ حرف زدن از دل و آن عشق های گذشته ی لاکردار نباشد.سمت و سویی که خودت هم با خودت غریبه باشی تا مبادا،فکر حرف زدن با خودت هم بیفتد در سر ِ پوک ِ پوچ شانست !!!بروی جایی که ... 

سیمین تیموری

 

 

love is afraid of losing you  

 

 

 

پ.ن :ای خدا ... .                  

نوشته شده در جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

 

گیرم که یلدا هـم بیاید.

شبی هم به درازا بکشــد.

سفره ای هم چیده شـود.

اناری هـــم باشد

و دیوان حافظی هم.

چـه یلــدایی؟

  چـــه برفــی؟

   چــــــه فــالی؟

بی تو اینجا همه شب ســرد است.

همه شب فال مــرا می گیرد ،

                                       یاد آشفتــه ی تو !

 

 

 

 

 

من دخترِ سرما زده ی زمستان،از دیار سکوت ِ بی پایان 

بیصدا،فریاد میزنم عمق ِ دوست داشتنم را.

آهـــااای جنابِ  دلتنگی های من!

اینجا،در این روزهای سرد

از این دورترها، 

تو را صدا میزنم.

لااقل دستی برایم تکان بده.

همین حسِ بودنت، 

برای من،

عمری ست ابدی !

آهای جناب ِ  دلتنگی های بی بهانه! 

کمی نزدیک شو.

این دوری عذابم میدهد روی این ثانیه های اعدام.

کمی نزدیک تر بیا.

آهای جناب ِ  دلتنگی های شبانه!

لااقل یلدا را کنارِ دلِ ابر گرفته ام باش.

بگذار درازای شب را، 

در آغوش ِ مردانه ات

تسبیح بگویم.

در این عـصر کفر،

بگذار مومن دستـهای تو باشم ... !

آهای جناب ِ  دلتنگی های من !!!

لااقل یلدا را کنار من باش.

.

.

.

من دختر ِ سرما زده ی یک فصل یخی!

یخ زده ام از احساس،

از دوری،

از این فاصله های خودخواه !

من دختر سرما زده ی این روزها!

عجیــب دل سپرده ام به دوست داشتـن ِ بی وقفـه ی چـشم های تـو !!!

.

.

.

لااقل یلدا را کنار من باش !

 

 

سیمین تیموری-آذر92

 

 

 

 

 

+بر ِ یار دیگر نبندم دلم را ... .

+حال آدم ها را نپرسید.به ترویج دروغگویی کمک نکنید... !

 

 

 

 

 

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار ِ رویاهای ِ خویش

با تو درنگ می کنم ؟

 

 

احمد شاملو

 

 

 

 

پ.ن 1:زمستون ... فصل من :)

پ.ن 2:لزوما هر شاعری عاشق نیست ;)

پ.ن 3:میون ِ یک جواب و یک پشیمانی/بگو آیا تو پیشـم باز می آیی ؟! س.تیموری

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

 

امروز غروب،روحم را حجامت کردم.درد بود که فوران می کرد.دردهایی که در جای جای ذهنم بی جنبش به رکود رسیده بود.یک نیش تر می خواست.غروب ِ حزن انگیز ِ داستان ِ یک دوست،خون مرده های روحم را بادکش می کرد.لبه های تیز بلور خاطره ای ترک خورده ناگاه نیش تری شد بر روحم.درد بود که می جهید به شدت تمام در همه ی تنم.خسته ام.تنم درد می کند.درد تن،درد روح را سبک می کند.. . / دکتر حسین اسکندری

 

 

 

 

 

 

بعضی روزها عجیــب شب میشوند.روزهایی هست که بی دلیل،می خواهی راهت را بگیری و بروی به هر کجا که شد.فقط بروی،مقصد کجاست؟! اهمیتی ندارد.آنچه مهم است رفتن و نبودن در حال است.

بعضی روزها دلم _این کودک چندساله_ بهانه ی گذشته ها را می گیرد.گریه می کند.پا می کوباند.قهر می کند.دفترهایش را خط خطی می کند.قدیمتر ها را بیشتر می خواهد،بیشتر دوست دارد.دلـش تنگِ خوب بودن است،تنگ ِ بی گناه بودن و سبک بودن از هر فکر و خیال !!!

بعضی روزها عجیب شب می شوند.ناگهان دلت می گیرد.بی حوصله ات میکند.حوصله ات را می اندازی گوشه ی اتاق،کنترل را بر میداری و بی هدف بالا و پایین می کنی کانال های بی محتوای جعبه ی رنگی را.هیچ چیز هم که برایت جالب نیست.بلند میشوی،میروی کنار پنجره.هوس می کنی کمی اکسیژن ِ کثیف نفس بکشی.پنجره را باز میکنی.دستت را می گذاری زیر چانه ات،و شروع می کنی به تماشا کردن.دلت قصه می خواهد.برای هر کدام از آدم ها قصه ای را میسازی و رهایشان میکنی تا خودشان قصه را کامل کنند.سوز بدی در هواست.سرت را به درد می اندازد.دست از نفس کشیدن های بی وقفه ی بی دلیل می کشی.میروی سراغ کتابخانه تا شاید کمی آرام بگیری اما انگار کتاب هم آرام نمی کند کودک چند ساله را... .ترجیح میدهی چند ساعتی را بخوابی.اما همین که چشم هایت را میبندی عالم و آدم کارشان به تو می افتد و هی زنگ پشت زنگ،همه را بی پاسخ میگذاری.گوشی را برای چند ساعتی خفه اش میکنی.میخواهی دور باشی از همه و همه و همه.حالا میشود خوابید.چشمهایت را میبندی،فکر میکنی به آدمها،به دنیا،به زندگی،به دوست داشتن ها،به تصمیم ها،به انتخاب ها،به .... راستی،تو یادت هست که من چطور تو را انتخاب کردم؟! اصلا "چرا"یی برایش هست؟! تو می دانی که چه شد من سر به بیابان ِ دوست داشتن ِ تو گذاشتم؟! یا برای چه تصمیم به نگفتن ِ حرف هایم گرفتم؟!...هه،میبینی،تو خواب را هم از چشم هایم گرفتی،تو،من را از من،و خودت را از تمام دنیایم گرفتی.انگار خواب را بهانه ای کرده باشم برای فکر کردن ِ به تو،ترجیح میدهم چند ساعتی خودم را به خواب بزنم.آرام تر میشوم وقتی دست ِ کم تو را در فکرهایم دارم .... .

سیمین تیموری_آذر92

 

 

 

 

 

 

+حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد./دکتــر شریعتی

 

 

 

 

 

 

این ترانـه گواهـی ِ فوتـه ، شـاعر ِ متـن ِ پیـش ِ رو مُرده

بس که هِی خواب دیده بیداره،بس که رویاشو بالا آورده

این شبیه دعای قبل از مرگ،این شروع ِ یه اختتامیه س

شکل ِ آژیر ِ قرمزه حرفام،تف به تسلیم،تف به آتش بس

.

.

.

یغمـا گلــرویی

 

 

 

 

 

پ.ن1 : به هر چی ندارم ازت راضیم ... .

پ.ن 2 : سر پیچ بعد،تویی که ایستاده ای و انتظارم را می کشی !

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط سیمین تیموری نظرات () |

Design By : Night Melody